|
پاتوق سابقاً خصوصي شازده که مي نوشت تا فراموش کند ولي نتوانست!
|
ولي اصلا دلم نميخواد مثل بقيه درباره عيد فطر بنويسم و عيد رو تبريک بگم!
دروغم چيه اصلا نوشتنم نمياد يعني حس نوشتن مُرده.اگه حواريون بتونن زنده اش کنن!
يکي از کتابام رو ورميدارم و چشم بسته يه صفحه اش رو باز ميکنم!هر چي که اومد واستون مينويسم!
کتاب:بوي تمشک وحشي
صفحه 68
مثل باران
صداي پايت را ميشنوم
مثل باران مي آيي،نرم و آرام
قطره قطره مي باري و من سبزتر
سبز مي شوم از قطره هايت
مثل باران مي آيي
پ ن:آخه الان چه وقت اين صفحه اومدن بود آخه! حالا فکر ميکنن شعر سياسيه